![]() |
![]() |
|
| حرفهای خودمانی |
|
به نام او كه تورا آفريد و در سر راهم نهاد بي تو تمام آينه ي هستي ام سياه
يادمه يبار يه جايي نوشتم عشق مثل آتيش مي مونه نه از اين جهت كه عاشقو مي سوزنه نه از اين لحاظ كه عاشق هرچي تلاش مي كنه پنهانش كنه نمي تونه تا حالا اتش تو شب ديدي؟ اگه فاصله زياديم باهاش داشته باشي زبانه هاي سرخش خبر از وجود غوغايي مي ده و باعث آشكار شدنش مي شه.همين آتش اگه تو روز باشه دودش از فاصله دود فريادمي زنه كه وجود داره و نمي زاره مخفيش كني.عشقم درست همينطوره عاشق هرچي تلاش مي كنه به روش نياره هرچي تلاش مي كنه ازش فرار كنه هرچي مي خواد كسي متوجه بودنش نشه اما نميشه يه موقع باديدن يار يه موقع فقط با شنيدن صداي يار و يه لحظه ايم از شنيدن شادي و غم يار از خود بي خود ميشه و بر طبل رسوايي خودش مي زنه. نمي خوام ادعا كنم كنم ديوانه وار عاشق شدم امادروجودم انقدر كشش قوي حس مي كنم كه مي تونم اسمشو عشق بزارم براي همين امشب يه شور عجيبي وجودمو گرفت نمي دونه چرا اما به طرز عجيبي افكارو دلمو درگير خوش كرد،مي خوام برات بنويسم هرچند كوتاه اما مي نويسم. نوشتن برام كار اسانيه اما نمي خوام بنويسم چون دلم ميخواد روزي بنويسم كه تنها براي تو باشم و تنها براي من باشي اون روز برات مي نويسم از عشق از شور با هم بودن اون روز برات وصف مي كنم باغ زيباي عشقو اون روز برات مي نويسم حرفايي رو كه يه عمره مي خوام بنويسم اما هرگز ننوشتم تا به جاش بنويسم.حرف زدن برام راحت است اما ترجيح مي دم سكوت كنم ترجيح ميدم همه ي حرفاي قشنگمو بزارم براي روزي كه با هم باشيم جايي كه فقط سقف اسمون بالاي سرمون باشه جايي كه خورشيد داره غروب ميكنه جايي كه اسمون سرخ شده و تو در آغوشم نشسته ايي و من برات از بهار حرف مي زنم از رويش گلهاي سرخ از عشق از ارزوهايي كه مي خوام همش رو با تو رنگ واقعيت بزنم.. بعد ساكت شم و تو برام حرف بزني و من از ذوق شنيدن حرفهاي تو بال در بياورم،تو حرف بزني و من محو حرف زدن تو سراپا گوش بشم. دلم مي خواد مدتها خيره به چشمان زيباي تو بشم غرق در نگاهت بشوم و تنها در آن تورا ببينم و خودم دلم مي خواد غرق عشق شم و شاعرانه ترين شعر وصالو عاشقانه ترين شعر عاشقي رو برات بگم دلم مي خواد تمام لحظه هامونو با هم قشمت كنيمدلم مي خواد ضرب البمثل عشق ورزي بشيم.آخ كه چقدر درلم بارون مي خواد آخ كه چقدر دلم مي خواست نم نم بارونمي زدو من و تو باري هم بوديم و دست تو دست هم زير بارون مي رفتيم خيس بارون مي شديم اما با هم بوديم نمي دونمچرا و چطور اينري شد اما حس مي كنم اشتباه نمي كنم مي ترسم كه برات كم باشم اما نمي ترسم كه اشتباه كرده باشم مي ترسم كه نتونم به آرزوهات برسونمت اما نمي ترسم از اينكه عاشقانه براي عشقت به ايستم . نمي دونم ساعت جنده اما از سه صبح گذشته و من هنوز مي خوام براي تو حرف بزنم اما شايد بهتر باشه سكوت كنم فقط يك كلمه نمي دونم چطور و چرا اما دوستت دارم . نزديك صبح 19 ابان ماه و باز شب نويسيهاي يك ديوانه |
|
+ نوشته شده در
88/08/19ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
خیلی دلم می خواست کلماتمو یه جور دیگه بنویسم اما آخرش پشت میز نشستم و یک بند هرچی دلم می خواست برات نوشتم فقط همین:
شـاید هرگز نتوانم وقتی که در مقابلم هستی به تو بگویم که حاضرم به خاطر تو همه چیز را |
|
+ نوشته شده در
88/08/18ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
برای یه مدتی فقط اینطوری می نویسم تا اونروز که نوشته ام باعث آزار کسی نباشه و بتونم خنده بر لب را که دوست داریم.
در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم. اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت. به همان ندایی گوش کن که به درستی آن باور داری و استوار از آن دفاع کن. اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست زندگی ناگزیر از انتخاب هایی هستیم که آسان نیستند. از آن هراسانیم که هر تصمیم ما آزرده کند کسی را که دوست داریم. در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم. اگر تنها نگرانعزیزی بشونم. وقتی صدایت را می شنوم در اسمان بی كران اوج می گیرم ... پرنده ها را همراهی می كنم ... شب ها ستاره ها را بر می چینم ... بخش بزرگی از وجودم را كه روح فرا گرفته به ارامش می رساند . انگار چندین سال است كه صدایی نشنیدم . صدای گرمت را تا ابد می خواهم . نفس های گرمت را به نفس های سردم پیوند بزن و همیشه پرده های گوشم را با این گرما نوازش كن و مگذار این سردی بر گرمی غلبه كند . دیگر جانی در توانم نیست . می خواهم تا زنده هستم باشی كنارم وقتی هم بار سفر بستم باشی به یادم ... می دانی وقتی صدای گرمت نباشد ارامش من هم به هم می ریزد ؟؟ وقتی صدای گرمت نباشد به پایین نگاهی می اندازم كه چقدر فاصله ها زیادند ... خورشید دیگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحیف و منجمدم ... پاهایم سست می شود گویی رمقی در جسم بیمارم ندارم ... پرنده ها پروازی ندارند ... ستاره ها نوری ندارند ... اه از نهاد سنگین و پر دردم بر می اید . پس این اه را تا می توانی به سراغم نفرست چون من از این اه دل خوشی ندارم ... سنگ صبورم .. همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور می كردم انی و زود گذر است ولی انی نیست و حقیقت محض است .. گویند حقیقت تلخ است ولی برای من همیشه شیرین بوده است و نمی توانم انكار كنم و از خود برانم . شاید تو ندانی ولی من می دانم كه درد چقدر سنگین است .. درد روح را می گویم كه از جسم بیمارم سر چشمه گرفته است ... اری .. كسی می خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر عمرم را می گذرانم ... كسی كه دستانم را بگیرد و در روح پر دردم شریك باشد ... از تمام عالم و ادم فقط تو را توانستم انتخاب كنم نمی دانم چرا ؟؟**** |
|
+ نوشته شده در
88/08/09ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
به نام او كه تنها آفريننده زيباييهاست تنم از تب مي سوزد و خودم از درد وجودم مي لرزدو چشمانم حتي سياهي كلماتمم را نمي بيندسرما به تمام پيكرم نوذ كرده است و قدرت ايستادن بر روي پاهاي خويش را ندارم اما انچه مي نويسم نه هذيان است و از روي ناتواني،به شور مي نويسم و لبريز از عشق و احساس از وجودم براي نوشته ام مايه نمي گذارم بلكه تمامي روحم را به زنجير كشيده ام تا امشب براي تو بنويسم آموخته ام تا به ايمان نرسيده ام حرف نزنم تا باورهايم را به خود نيازموده ام باورشان نكنم خودم را به بند بكشم تا بي خود ببينم واقعيت را نه انگونه كه تنها دوست دارم بعد حرف بزنم بعد باور كنم بعدتصميم بگيرمنه عقلم را تنها بكار بگيرم و نه دل را بلكه با عقلم تصميم بگيرم و با دلم عشق بورزم و بسازم آهسته گام بردارم اما مداوم و پيوسته . حاضرم تنها بمانم تمامي دلتنگيهايم را تنها به كاغذ و قلمم هديه كنم اما باور هايم را با هر انساني قسمت نكنم،دلتنگ بشوم اما براي آنكس كه بخشي از وجودم هست نه آنكه تنها خود را باور دارد و بس عادت ،عادت را سم زندگيم مي دانم و هرگز نگذاشته ام و هرگز نخواهم گذاشت كه از روي عادت تنها از روي عادت زندگي كنم. مدتي بود كه در وجودم احساس عجيبي داشتم مي دانستم چيست اما نمي خواستم باورش كنم نه اينكه دوست نداشتم نه دلم نمي خواست تنها از روي تكرار باور كنم هزار بار در هر لحظه خودم را ازمودم هزار بار راهم را كج كردم تا نبينم هزار بار به خودم دروغ گفتم اماواقعيت چيزي فرا تر از دروغهايم بود سه شب متوالي از خداي خود خواستم كه راه را از بي راه نشانم دهد از او خواستم تا با باور كسي بازي نكنم خودم رو كناري گذاشتم و تنها از او خواستم اگر اشتباه مي كنم راهم را جدا كند اما باز واقعيت چيز ديگري بود هر سه شب استخاره كردم و هر سه شب جواب مثبت بود .آهسته اشك از چشمانم سرازير شد دلم لرزيد بدنم بي حس شد پاهايم سست شد و نا خداگاه به زمين خوردم نمي دانستم چه بگويم وچه بنويسم هر شب قلمم را برداشتم تا بنويسم اما جز چند كلمه نتوانستم . با تو مي گويم حرف دلم را نه دلگيرم از دنيا با همه سختيهايش نه دلتنگم براي روزهاي خوب گذشته ام زيرا كه باور دارم فردا را زيرا كه هنوز كلمات زيبايم را ننوشته ام و در سينه حفظ كرده ام زيرا كه هنوز زيباترين مو سيقيم را ننوازيده ام زيرا كه مي خواهم آنگونه كه دوست دارم بسازم با تو مي گويم حرف دلم را كه احساس مي كنم دل بسته ام احساس مي كنم عشق با همه قدرتش بسويم مي تازد احساس مي كنم حسي پر از شور در وجودم قليان مي كند با تو مي گويم باوري دارم به قدرت بزرگترين موج اقيانوسها كه ساحلي را فرا مي گيرد ايماني دارم به شفافيت پرتو خورشيد كه روز را آنچنان روشن مي كند كه همه چيز ديده مي شود احساسي دارم پر شور و هيجاني دارم بي مثال مي خواهم عشق بورزم بي همتا يقين دارم كه مي شود تنها بايد خواست تا ساخت
تو مثل راز پاييز و من رنگ زمستانم .... / چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم / تو مثل رنگ احساسي ... قشنگ و دور و نامعلوم ... / و من در حسرت ديدار چشمانت رو به پايانم / تو دنياي مني .. بي انتها و ساکت و سرشار ... / و من دراين دنياي دور از عشق مهمانم ! / تو دريايي ترين ترسيم يک موج ... تو تنها جاده ي دل تا خدايي
7/8/88 شبي كه از تب مي سوختم اما ديوانه وار به ترسيم دلم پرداختم |
|
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
به نام خداوند ابر
باران مي بارد امشب دلم غم دارد امشب
پشت پنجره اتاقم مي شينم،سرم رو به پنجره مي چسبونم و غرق افكار و روياهام مي شم،آخه داره بارون مي باره.مي گن ديوانه با ديدن روي ماه از خود بي خود مي شه اما من ديونه هر وقت كه بارون مي باره غافل از خودم مي شم امشبم از همون شباست.وقتي قطره هاي بارون به شيشه اتاقم مي خوره واروم سر ميخوره مي ياد پاين اشكهاي منم همونطور از چشمه چشمام سرازير ميشه و تو جويبار صورتم راهي به پايين پيدا مي كنه.از خودم مي پرسم كجاي زندگيت اشتباه كردي كدوم بي راهرو راه فرض كردي كه يه عمره دربه دري به تاوان كدوم گناه داري مي سوزي كه نمي توني حرفي بزني.كجاي اين عمر ارزوهاتو جا گذاشتي كه نمب توني با كسي تقسيمشون كني از خودم مي پرسم هزار سوال بي جوابو دلم مي گيره دلم مي سوزه دلم دلتنگ مي شه نمي دونم چي بگم نمي دوني چيكار كنم دلم مي خواد كلي گريه كنم. بي اختيار راه مي افتم و مي رم زير بارون راه برم با اولين قطره بارون كه به صورتم خورد دوباره اشكم سرازير شدانگار بغضم مدتي بود كه مي خواست بتركه اما نمي تونست،سير گريه كردم اما دلم وا نشد نمي دونم چرا اما حس غريبي دارم دارم باهاش مي جنگم اما مي ترسم ،هيچ وقت تو زندگيم انقدر نترسيده بودم هيچ وقت تو زندگيم اينقدر خودمو ناتوان نديده بودم
من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
|
|
+ نوشته شده در
88/08/05ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
به نام او كه آفريد انسان را و از روح خود در او دميد اينجا پرهاي فرشته کز ميدهند! سلام خدايا دلم مي خواد يكم با هات حرف بزنم دلم مي خواد راحتر از هميشه فقط چند خط باهات حرف بزنم خدايا تو شاهدي كه اگر اين چند وقت حرفي زدم حتي به اندازه يك ثانيه به خودم فكر نكردم خدايا تو شاهدي هيوچوقت نخواستم خودم رو تنها ببينم هميشه تلاش كردم اگر حرفي مي زنم به اندازه خودم مخاطبمم در نظر بگيرم اما خدايا امروز حس كردم خطا كردم حس كردم گناه كردم حس كردم به باورهاي خودم خيانت كردم خدايا مي گن وقتي منصور حلاج رو مي بردن دار بزنن همه مردم بهش سنگ مي زدن تو اون بين شبلي يه كلوخ برداشت و زد به منصور ،منصور كه از خوردن اون همه سنگ نه تنها خم به ابرو نياورده بود و بلكه همش مي خنديد از خوردن اون كلوخ اه و ناله كرد.بهش گفتن آخه چرا از خوردن اين كلوخ آه و ناله كردي اما از خوردن اون همه سنگ صدايت در نيامد گفت آنها كه سنگ مي زدن نمي دانستن و مي زدن اما او كه مي داند و مي زند درد دارد،خدايا امروز منم حس كردم دانسته خطا كردم حس كردم براي يك لحظه فقط خودمو ديدم و بس.دلم گرفت از دست خودم دلگير شدم اما چه كنم كه اين دل براي لحظه اي نا فرماني كرد سكوت شكست و لب باز كرد خدايا از سر تقصير من بگذر تا افريده هايت نيز بتوانند اين كار را انجام بدن. باز مي گن وقتي منصور حلاج رو مي بردن دار بزنن يه پير مردي ازش پرسيد منصور عشق چيست؟ منصور جواب داد عشق آن است كه امروز به دارش بياويزند چون ساكت نشد بسوزاننش وباز چون از شور خود گفت خاكسترش را بر باد دهند وعشق اينگونه است كه جسمش را مي كشند اما روحش فرياد عشق سر مي دهد مي سوزاند تا بلكه ارام گيرد اما باز از او فرياد عشق بلند مي شود و روز آخر خاكسترش را بر باد مي دهند تا ديگر كسي صدايش را نشوند اما غافل از اينكه داستان عشقش را اينگونه به همه جا پخش خواهند كرد. خدايا نمي دانم بايد چه كنم يا چگونه باشم من محمدم تنها عاشق تنها و نمي توانم آن لحظه كه بايد دوست بدارم وجودي را ساكت بنشينم و دوست نداشته باشم.خدايا مرا ببخش
يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم |
|
+ نوشته شده در
88/08/04ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
به نام نقاش توانای دنیای عشاق خوشا در نگاه تو چون می خـــراب خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو دو چـــشم پـــر از کهربای خموش که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو
تو مرا مي فهمي... من تورا مي خوانم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است. تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم ميداني تا ابد در دل من خواهي ماند... کاشکی دلی نداشتم که بخواهم دل ببازم کاش دوست داشتن گاه گناه نبود کاش می توانستم سکوت کنم و حرف نزنم.اینها تنها حرف دل است پاکترین و ناب ترین و صادقانه ترین ترانه آدمی اگر باعث رنجش دلی شد مرا ببخشید به صداقت دل واگر خوشحال شدید دعایم کنید که در راه مانده نبا شم گاهي شبها پيش مي اد كه دلم مي خواد فقط براي خودم بنويسم،از دلم از ارزوهاي بزرگ و كوچيكم ،از همه تلخيهاي گذشته و از همه شاديهايي كه مدتي است انتظارشو مي كشم،بعضي شبها دلم مي خواد كنج تنهايي خودم بشينم و فقط فكر كنم به همه چيز به همه ادمهادلم مي خواد فقط افكارمو براي يك نفر متمركز كنمبا شاديهاش بخندم و با اشك هاتش گريه كنم دلم مي خواد گرماي قلب كسي رو احساس كنم حس كنم مي تونم باور كنم هم خودمو و هم كسي را،بعضي شبها بغض مي ياد سراغم از چشمه چشمهام اشك چون رودي كوچك كه از بارش باران در برشهاي كوه سرازير مي شه از گونه ام جاري مي شه گاهي لبهام خشك مي شه از اينكه مي خوام كسي رو صدا كنم اما نمي تونم اما مي ترسم ،گاهي دلم برايس خودم مي سوزه كه چطور براي داشتن يه احساس پاك جنگيدم و آخر سر بهئ هيچ رسيدم و امشب يكي از همون شبهايي كه كه با همه عواطف متضادم درگيرم. مدت كوتاهي مي شه كه كوله بار غمهامو گذاشتم زمين،گذشته شايد پراز خطهاي سيهاهمو پاك كردم و تنها به فردا مي انديشم،گاهي فكر مي كنم چطور شد كه اين همه اتش عشق اينطوري سرد شد گاهي فكر مي كنم چرا بايد دنيا اينطوري رقم بخوره اما اخرش بازم مي بينم خيلي اتفاقات دست ما ادمها نيست اما باز مي بينم بعشي وقتها بايد با جريان رودخانه همسو بشم تا به سلامت بگذرم هرچند كه سالهاست تلاش كردم همه چيزو خودم اونطور كه دوست دارم بسازم اما اينروزها باور كردم تنهايي نمي تونم. دلم مي خواد عاشق بشم دلم مي خواد دوباره دل ببازم دلم مي خوا دگرماي عشقو تو وجودم حس كنم،راستش چند وقتي كه حس مي كنم كشش عجيبي نسبت به يك فرشته پيدا كردم خيلي تلاش كردم جلو اين كشش رو بگيرم يه روزايي فكر كردم اين تنها از رو دل تنگي خواستم يه طور ديگه رفتار كنم اما اتفاقاتبه هم ثابت كرد اينطوري نيست خواستم نباشم تا فراموش كتم اما دلم گواهي مي داد كه اين كار اشتباه،ساده بگم دوستش دارم و هر روز با يك شناخت كوچيك بيشتر علاقه مند مي شم حس مي كنم تمام ارتعاشات قلبم منطبق با قلبشه حس مي كنم نگاهم همسو با اون افق رو مي بينه هرگز گرماي دستشرو تو دستام حس نكردم اما حس غريبي بهم مي گهساده نگذر به ايست هر روز بيشتر از روز قبل دلم مي خواد باهم همراه بشيم هر لحظه بيشتر از لحظه قبل دلم مي خواد دركنار هم به ايستيم هر ثانيه بيش از ثانيه قبل احساس مي كنم كه مي توان باورهايمان را بهم هم گره بزنيموني دانم چگونه بگويم تنها مي دانم كه مي ترسم ،مي ترسم از بيان كلماتم مي ترسم كه درگفتنم اشتباه كنم هراس ارم كه دل بشكنم با گفتنم بيمناكم از اينكه حس كنه در تمام طول اين مدت از حرفهايش سوءاستفاده كردم از اينكه پاسخي منفي بشنوم نمي ترسم تنها ترسم از اين است كه دل نازك و زيبايش را به يك كلمه از خودم برنجونم از اين مي ترسم كه به همين دليل پاسخ نه بهم بگه چندبار خواستم زبان باز كنم اما گويي وزنه سنگين به زبانم بسته اند و توان حرف زدن ندارم.نمي دانم چطور بگويم شايد اشارتي از او لازم دارم تا با سر بسويش بدوم شايد
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟ دل پریشانی یک دیوانه هنوز لحظاتی تا نیمه شب باقیست |
|
+ نوشته شده در
88/08/02ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، |
|
+ نوشته شده در
88/08/01ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
بذا اين خنجری که افتاده به جونت اونقدر بزنه تا کند بشه...حالا دارم معنيه اين جمله رو می فهمم..آره خنجره ديگه داره کند ميشه..من سرمايمو نگه داشتم! نمی زارم عشقم بشه تنفر و کینه چه تو باشی چه نباشی..
می دونی هميشه با خودم فکر ميکردم اگه يه روز نباشی منم ديگه نيستم.. فکر می کردم منی که همه اميدم به زندگی تويی ديگه بی تو بودنم بی معنيه.. اما حالا ميبينم نه انگار هنوزم هستم..هنوزم نفس می کشم..هنوز زندگی می کنم.. تو هستی ولی اينقدر دور که انگار وجود نداری يا نه شايد من خيلی وقته مردم!؟ تا چند وقت پيش اگه دور بودی حداقل اين اجازه رو داشتم تو روياهام با تو باشم..اما الان ديگه نه .. بی تو ديدم زندگی را می توان باور نمود می توان شب های بی پايان خود را سر نمود بی تو ديدم زندگی جاريست در رگ های عمر غنچه های روز را هم می توان پر پر نمود می توان در دود يک سيگار هم زندگی را کشت و سوخت می توان بی گريه ماند..می توان بی نغمه خواند می توان در سردی يک آه نيز خاطرات تلخ خود را تازه کرد.. با شمارش های انگشتان دست رنج های رفته را اندازه کرد.. بی تو ديدم قهر نيست..جام های زهر نيست تلخی اندوه هست و کوه نيست تکدرخت درد هست و جنگلی انبوه نيست آرزويی نيست..انتظاری نيست اعتباری نيست..عشق ياری نيست باورم هرگز نبود بی تو ايا می توان روز را هم شام کرد ماند و با سر کردن روز و شبی زندگی را همچنين بدنام کرد؟ بي تو ديدم مانده ام..بی تو ديدم زنده ام.. این منم تنها ..تنی و روح خویش آن تن و روحی که می آزردمش کز تن دیگر نماند لحظه هایی هم جدا از تنی با بوی گرم و اشنا دیدم آری هر تنی تنهاست در بعد زمان..در جهان باورم شد هر تنی را روح قلب دیگریست قصه پوچی است یک روح و دو تن من نه تو بودم..دریغا.. نه تو من.. وای بر من بر دل دیوانه ام کانچه باور داشتم از من گریخت رشته های بافته با خون دل.از هم گسیخت.. آنچه استاد ازل از عشق گفت..عاقبت بر باد رفت اعتبار عشق هم از یاد رفت.. |
|
+ نوشته شده در
88/07/24ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
به نام آفريننده زيباترين آفريده ها
باد است و پراكنده به هر سو پرمن درجنگل خاموش خزان پرور من پربارتراز غمم ببين با غم را اي سركش اي اميد ناباور من
با چه مي توان عشق را به بند جاودان کشيد؟ با کدام بوسه،با کدام لب؟ در کدام لحظه،در کدام شب؟ مثل من که نيست مي شوم ... مثل روزها ... مثل فصلها ... مثل آشيانه ها ... مثل برف روي بام خانه ها ... او هم عاقبت در ميان سايه ها غبار مي شود مثل عکس کهنه ئي تار تار تار مي شود با کدام بال مي توان از زوال روزها و سوزها گريخت! با کدام اشک مي توان پرده بر نگاه خيره زمان کشيد؟ با کدام دست مي توان عشق را به بند جاودان کشيد؟ با کدام دست؟ ...
گاه صدايت مي زنم بي انكه بشنوي گاه مي شنوي بي انكه بداني تورا مي خوانم،گاه نامت را مي خوانم بي انكه جوابم دهي گاه با هم هستيم بي انكه بداني،گاه تورا بيش از خود مي شناسم وگاه هنوزط باور نكرده ايي،گاه هستي اما وجودت را جايي جا گذاشته ايي گاه فارغي اما لبريزاز عشقي ، گاه مي دانم تورا مي خواهم گاه مي ترسم كه اشتباه كنم،گاه دوستت دارم بيش از رسم عاشقي گاه بي تفاوتم همچون كوهي يخي،گاه براي تو مي نويسم و مي خواني گاه نمي نويسم اما اگر ببيني از نگاهم مي خواني،گاه دستانم مي لرزد از شوق حس گرماي دستان تو گاه مي فهمم تنها روياست،گاه باورهايم را با تو همسو مي يابم گاه تورا از ان ديگري مي يابم،گاه تصوير فردا را با تو نقاشي مي كنم گاه تنها تورا بيننده نقاشي تنهايي خو مي بينم،گاه گفتن دوستت دارم سخترين كار دنياست گاه سكوت حرافي بيش از حد چشمهاست،گاه باور مي توانم صدا كنم نامت را گاه صداي ديگري كه تورا مي خواند در گوشم مي پيچد،گاه به خنه هاي خود مي گريم گاه به گريه هاي تو مي نالم و اين گاه و بيگاه اين روزهاي من است روزهايي كه نمي دانم به كدام سو مي رود اما غريبانه حسي در وجودم مي خواند مراحسي پر از شور و هيجان اما توان باور كردن را ندارم زيرا كه نگاه سرم انچه دل مي بيند نمي بيند. امشب حس اسيري را دارم كه مي داند به زودي رها خواهد شد اما نه اكنون،حال پرنده ايي زخمي را دارم كه مي داند دوباره خواهد پريداما نه حالا،شوق جوجه ايي را دارم كه مي داند به زو.دي پرواز را خواهد آموخت اما نه اينك،شوق عاشق مسافري را دارم كه اميد گرماي آغوش ياررا دارداما به انتظار،امشب دلم گرفته و خسته استپر از فرياد و ترانه ام اما نمي توانم برايش بنويسم امشب خوابم اما مدتهاست خواب از چشمانم ربوده شده،امشب زميني هستم كه ماه ميان من و خورشيدم فاصله انداخته امشب عاشقم اما هراسان وترس اخرين پل ميان شكستو پيروزي است و من به ابتداي اين پل رسيده ام،صدايت كه مي كنم وجودم غرق در شرم مي شود قلبم به شماره مي افتد دستانم حسش را از دست مي دهد و پاهايم سست مي شود نگاهم لال مي شود،نمي دانم مي داني يا نه ،نمي دانم مي خواني يا نه . نمي دانم اگر مي خواني چه حسي داري اما من به شور برايت مي نويسم اما من از شوق تو ازبديها مي گذرم امشب جرات كردم نامت را نقاشي كنم اما براي خود شايد فرداييي بياييد و تو نيز مرا ببيني اما امشب مي دانم كه مرا نمي بيني. حس زيبايي تمام وجودم را فرا گرفته كور سوي چراغي كهنه گويي دوباره چون خورشيدي تابان تمامي سرزمين قلبم را گرما بخشيده ماه شبهاي عاشقي گويي دوباره از پشت ابرهاي تيره بيرون امده و تمامي طول شب را به رنگ زيباي خود روشن كرده ماه دلم چون چهره زيباي تو مرا سحر مي كند و من شيداوار هر شب محو تماشاي تو مي شوم وبي اختيار تورا هر شب به ابيات خود مي خوانم ، قصر دل را به اميد آنكه تو قدم در ان بگذاري تزئيم مي كنم جاده هايش را همه هموار مي كنم گلهاي لا له و نسترن در باغ دل مي كارم و خود در ابتداي در نشسته و انتظار آمدنت را مي كشم اما همه اينها به تصميم آمدن تو زيباست و اگر نباشي و نيايي ديگر هيچ نيست سكوت حرفهای دیوانگی یک مجنون نیمه شب 23/7/88 |
|
+ نوشته شده در
88/07/24ساعت توسط محمد سعیدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
mahnaz maria sahel abadi setare lara niosha saresh javane parnia del khaste دست نوشته هاي يك عاشق براي سردردهايم مي نويسم مرحم سکوت عاشق تنها ارش ساغر تنهاترين تنها سكوت پر صدا |
|
RSS
|